بیست شب است در کلیدر زندگی میکنم.

«شب های کلیدر، دیگر بودند.سبک و بیقرار. خوش نسیم داشتند. عطر خاک و علفش دماغ را مست می کردند.ماه کلیدر پنداری فراخ دست تر می تابید. شب کلیدر زلال تر بود. کم هول تر...»

با مارال در کلیدر اشنا شدم. دختر زیبای کرد. سایه به سایه با گل محمد در سراسر داسنتان زندگی کردم.

گل محمد یک قدیس است . یا شاید ناجی برای عصر خودش.گاهی از شبها موقع خواندن رمان و شاهکار محمود دولت ابادی گریه کردم.

براي مردم فريب خورده و بزدل و براي كشته شدن گل محمدي كه نسلي را از خود به جاي مي گذارد. من كليدر را دوست دارم . چون مرا مسافر زمان خود مي كند . چقدر شبيه اند مردم زمان گل محمد با مردم زمان من . همه آنها دور و بر منند . همه را مي شناسم . زيور ، كلميشي ، شيرو ،  بابقلي بندار ،قدير كربلايي خداداد ،عباسجان ، لالا، موسي و....همه آشنايند . همه!!! هيچكس تغيير نكرده . فقط اسمها عوض شده اند. فقط اسمها!!!

بی شک ، یکی از زیباترین و جذاب ترین و در عین حال طولانی ترین داستان هایی که خواندم ، رمان ده جلدی کلیدر اثر استاد محمود دولت آبادی است . (ابتدا برای این نویسنده توانمند آرزوی سلامتی و طول عمر دارم ) 

 ... با اینکه به نظر می رسد این کتاب بیشتر رمانی اجتماعی باشد اما جریان عشق از همان ابتدا بر فضای داستان حاکم است و حضور عشق را در هر بخشی از آن می توان حس کرد . در هر قشر و گروهی به شکلی بروز می یابد . هر شخصی ، عشقی متفاوت با دیگری دارد به قدر وسعت وجودی اش و این عشق در بیان بی نظیر استاد دولت آبادی  محسوس و ملموس است که در برخی قسمت ها به اوج میرسد ... به بی نهایت ....  با بیانی زیبا و دل نشین و ادبی .... ابتدای جلد نهم گفتگوی کوتاه بین دو نفر از شخصیت های داستان یعنی ستار و نادعلی برایم بسیار زیبا و دل نشین بود و بالاخره شخصیت مرموز و ناشناخته ی ستار در این بخش و در این گفتگوها روشن می شود ، انسانی کم سخن و ساکت که در برابر هر سختی ، مقاومت می کند و هیچگاه زبان به شکایت و دشنام نمی گشاید . شخصی که همواره در حرکت است ، گاه آرام و گاه تند ... کسی که با تمام وجود برای کمک به دیگران پیشقدم می شود بدون توقع هیچ چیز حتی تشکر از دیگران ... در این بخش است که معلوم می شود او چه انسان بزرگی است ... چقدر عاشق است و در واقع ، عشق و ستّار ، چنان در هم آمیخته اند که هر کسی را به سمت خود جذب می کند حتی شخصیت پست و پلیدی چون عباسجان نیز می خواهد مدتی با او هم صحبت شود و پیاله ای چای در کنارش بنوشد هر چند به قصد آزار وجود ستار با نیش زبانش .... البته در بخش های قبلی کتاب و جلد هفتم هم گفتگوهای درونی عاشقانه ی زیبایی بین ستار و گل محمد صورت می گیرد و دل بستگی میان این دو که از عشق شعله می کشد و هر لحظه عمیق تر می شود ، گفتگو هایی از عشق در وجود دو انسان برتر و آرمانی   

.. این دشواری ها و درک ِحیرت بار  ِ تنگناها و سر بر دیوار کوفتن ها ، این همه نشانه ی عشق است ، عشقی که خود بدان وقوف ندارد . خود را ، کل وجود خود را وقف عشقی کرده است که بدان واقف نیست ... این چشم و نگاه را چگونه و چه هنگام روشن توان دید ؟

چقدر زیباست آنجا که ناد علی از ستار می پرسد چگونه و با چه عشقی در میانه ی دو نقطه ی تولد و مرگ زندگی می کند و واهمه از مردن ندارد ؟ چگونه و با چه عشقی زندگی می کند با اینکه که هیچ مال و ثروتی ندارد اما آنچه را که دارد با تمام وجود خود می بخشد حتی وجودش را  ؟ چگونه و با چه عشقی زندگی می کند با اینکه تنهاست و هیچ کسی را ندارد اما جان و آبرویش را به دوست می بخشد ؟ ...  و ستار پاسخ می گوید : با خود عشق زندگی می کند ... با خود ِعشق  و نادعلی باز می پرسد این عشق در کجاست و آن را کجا باید جست ؟ و پاسخ می شنود : خود  ِ وجود  ... 

 بعضی از کتاب ها هستند که وقتی خواندن شان تمام می شود؛ آدم احساس تنهایی می کند. مثل وقت هایی که ثانیه های آخر حضور در کنار آدمی که دوستش داری و در کنار او راحتی، فرا می رسد. می خواهی به هر دلیلی حرف مشترکی پیدا کنی و به ثانیه های حضورش اضافه کنی؛ اما فایده ای ندارد. رسیده ای به آخرین لحظه. باید خداحافظی کنی یا مثل الان من کتاب را ببندی.

کلیدر در بامداد شنبه ۲۷ابان به پایان رسید .

و بامداد خمار اغاز شد.کتاب بامداد خمار را شروع میکنم. اگر چه مدتها در کلیدر خواهم ماند.